درباره نویسنده
رضا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • رضا
مطالب اخیر
  • خوب
  • عشقیاری
  • سیاست زدایی
  • خریت
  • صبح شنبه ها
  • دارد عذابم می دهد
  • شبِ بی تو
  • ســــــهم من
  • دلی کنار طاقچه
  • باز بی تو
  • بدون تو
  • من این روزا یه حال دیگه ای دارم
  • شب عید
  • فرار
  • کل ارض کربلا
  • برای خاک
  • تهرانِ عشق
  • بی عنوان
  • دوباره 25، دوباره دوشنبه، دوباره حماسه
  • آبرو ریزی
  • بصیرت تو
  • سهم من و تو
  • مقایسه احمق ها
  • خدا کند که بیایی
  • قرآن سوخت؟
  • برنامه نویسی ایرانی
  • رسانه سبز ایران
  • کدام عزه کدام لبنان
  • اعتراف مردانه
  • برای شیوا
کلمات کلیدی مطالب
  • شبهای دل (٩٢)
  • شبهای سیاسی (٥٠)
  • شبهای تصویری (۱٧)
  • شبهای سبز (۱٥)
  • شبهای با موسوی (۱٢)
  • شبهای طنز (۱۱)
  • شبهای خاتمی (٥)
  • شب عید (۳)
  • شب های قصه (۱)
  • شبهای شعر (۱)
  • شبهای فیلم (۱)
  • شبهای کتاب (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • دی ۸٥
  • آبان ۸٥
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
دوستان من
  • لحظه هایی که می گذرند
  • ليست وبلاگ‌های به روز شده
  • نا چیده های ژیچک خشک تنهایی
  • آموزش و مقالات پیشرفته دات نت
  • محمد نیکبخت خوش بخت
  • خــــــــــــاتمی
  • بنیاد باران
  • شواليه مرده
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



نوشته های شب یک سنگ
خوب
نویسنده: رضا - جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

خوبی، ربطی ندارد به چادر سر کردن یا نکردن، به نماز خواندن و نخواندن، ربطی ندارد به مذهبی بودن یا نبودن، به  اینکه خودت را پیرو احکام اسلام بدانی و متعصب باشی به ان یا متعصب به اعمال یهودیت،  چه فرقی می کند بین مسلمان متعصب و یهودی دو آتشه،

خوبی ربطی ندارد به اینکه با گشت ارشاد مواف باشی یا مخالف، ربطی ندارد به اینکه تا اسم ماهواره را می شنوی، غسل کنی یا بیست و چهار ساعته  دل و روده  هشتصدتا کانال را بریزی به هم،

خوبی فقط یک معنی دارد، خدایی بودن،

و میزان خدایی بودن یک انسان، توانایی او در "گذشت" است

 

نظرات ()



عشقیاری
نویسنده: رضا - چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠

آبیاری لازم نیست،

توی کویر، با زمین ها عشق بازی می کنند، وضع کشاورزانشان از کشاورزای شمال، خیلی بهتر است

نظرات ()



سیاست زدایی
نویسنده: رضا - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم دور می زدیم توی خیابونای تهران،

گفتم دم قالیباف گرم، خیلی کارها کرده، هم فرهنگی هم عمرانی، اگه اینطوری کار نمی کرد الان اصلا نمی شد توی تهران زندگی کرد، خدا حفظش کنه.

عصبانی شد و گفت: اه مگه قرار نشد دیگه حرف سیاسی نزنی،

تعجب کردم و با بهت گفتم: خوب بابا تو روح قالیباف.

گفت: اها. ای ول. اینه 

نظرات ()



خریت
نویسنده: رضا - یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠

گاهی فکر می کنم، ای کاش این فکر لعنتی هیچ وقت خلق نمی شد و آدم ها یا حد اقل من، از درک و شعور و فهم خیلی چیزا معاف بودم،

نه تنها نوشتن که حتی خواندن هم نمی دوستم ، ای کاش من هم خر بودم، لازم نبود برای آینده، به گذشته، به رفتارم و به دنیای اطرافم فکر کنم، افسارم تو دست یه آدم عاقل و کامل بود و به جای من فکر می کرد، مطمئنا عقل اون خیلی بیشتر از من بود، و حتما هم هوای منو داشت و بیش از حد بارم نمی کرد، منو به بهترین مزرعه ها می برد و بهترین غذا ها رو برام محیا می کرد،

ای کاش خر بودم و ماده خری و سکسی و خر کیفی و خلاصه زندگی ای، فارغ از همه مشغله فکری انسان ها، خیالم راحت بود که نمی فهمم، که اندازه آدم ها نمی فهمم، و موجوداتی هستند که می فهمند، و من سعی می کردم برای بهتر زندگی کردن، خریت کنم پیش اونها و تابع محض اونها باشم

-----

اگر حوصله شنیدن اخبار و سیاست و تجاوز جمعی و قتل و امنیت اجتماعی و راهپیمایی حجاب و این چرندیات رو ندارید، از اینجا  به صورت زنده همه 12 روز از آخرین سفر شاتل اتلانتیس رو به فضا نگاه کنید 

نظرات ()



صبح شنبه ها
نویسنده: رضا - شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠

صبح شنبه که می ایم سر کار گودر رو که باز می کنیم، نا خودآگاه منتظریم چند خبر تجاوز بخونیم و چند خبر قتل مثل این و چند تا خبر دزدی و کاملا مطمئن شیم که در آمریکای جنوبی زندگی می کنیم و حتی بد تر از اون، چون اونجا مرم فقط امنیت ندارن در حالی که اینجا نه تنها امنیت نیست بلکه ازادی هم یافت نمی شه و وقتی به سایت های مجاز و دولتی سر می زنی می بینی مهمترین دغدغه مسئولاش، جر دادن خودشون برای چند تا تار مو و چند تا مدل لباس و تفکیک جنسیتی و این خزعبلاته،

از کمونیست انتظار بیشتر از این هم نیست

غیر مرتبط: بازم یه بازیه دیگه.  از فیس بوک می آیم بیرون، گوگل پلاس رو درست می کنن این مستکبران تا ما رو بکشن تو سوشال نتورک و خرابمون کنن

نظرات ()



دارد عذابم می دهد
نویسنده: رضا - چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

هوا گرم است و آتش می بارد از آسمان و سوز خورشید و شلوغی و آلودگی تهران عذاب اور است. مجبوری یک خیابان یک طرفه را پیاده طی کنی و وسط راه، یک گوشه ناگهان چشمت به چشم های معصومانه پیر زنی سفیدروی گره می خورد که دستش را از چادش به سوی تو دراز کرده. از ظاهرش کاملا پیداست که خوب معتقد است به این که این دست فقط باید سوی خدا دراز شود و حالا چه می کشد که درد تن خاکی تمام اعتقاداتش را و حیایش را و شاید آبرویش را تار کرده و این گونه ملتمسانه نگاه می کند, 

شاید شوهر پیرش علیل است و محتاج، شاید کنج خانه دختری دارد که مریض است و در درمانش مانده

شاید پسری دارد در بند که تمام دار و ندارش است و حالا تمام آرزویش این است که ببیندش قبل از انکه چشمش برای همیشه بسته شود،

چه می دانم چه بود پشت آن چشم های معصوم زیبا...

می رفتم و فکر می کردم. حواسم نبود اشک، نم نمک از زیر عینک دارد آبروریزی می کند.

خسته شدم از خودم، توی کیف و جیبم گشتم، همه پولای نقدم شده بود پانزده هزار و چهارصد تومن،

چهارصد تومنش رو گذاشتم سر جاشو برگشتم، با عجله، رسیدم اونجایی که دلم می خواست دوباره بشینم و به چشماش نگاه کنم، دستش رو بگیرم و ببوسمش، دلم می خواست باهاش حرف بزنم،

انگار دل ادم بعضی اوقات سکته می کنه گاهی که چیزی می خواد و نمی تونه بهش برسه، 

دیر شده بود، 

به این طرف و اونطرف نگاه کردم، اثری نبود، حالا حسرت بود و عذاب و تصویر چشم های ملتمس، 

نشستم، بی اختیار بلند بلند گریه می کردم، انگار دلم منتظر بهونه بود تا یه جوری خودشو خالی کنه اما نمی دونم فلسفه این بهونه چی بود که هنوز که ساعت ها از اون اتفاق گذشته تصویر اون چشم ها تو ذهنمه

دارد عذابم می دهد چشم های معصوم و روشن آن پیرزن سفید رویِ روی گرفته با چادر مشکی .

دارد عذابم می دهد 

نظرات ()



شبِ بی تو
نویسنده: رضا - یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

 

شب
شب، صحنه ی توست توی آسمان زندگی من، گویی منم آفریدگار شب، که هر چه تاریکترم، تو زیباتر می درخشی

حیف
حیف که ستاره پرستی حرام است، حیف

نه،

شب و ستاره مردنیست
حبوط می کنم به عشق

که روز و شب بدون تو،
فقط یه حس رفتنی است

نه شب بدون تو شب است،
نه این ترانه خواندنیست

 

 

نظرات ()



ســــــهم من
نویسنده: رضا - پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠

تجربه ایست از بی قراری و غم، شک و تردید است و ترس، و کابوسیست دهشتناک در زندان تنگ تن. سزای این سهم خوای کوچک از چشمانت حالا شده درد در تمام تنم، نمود کرده ای در درد، و درد این دریچه ای که غم را آسایش است، این روزها مسکن شب های تنهایست..

چه آسان به چشم خواب، خار می شوی و  بیداری را در هجوم یاد خودت می ربایی، حرام شده دنیای بی تو بر من و سنگینم از آنچه که تن را محتاج می سازد به آغوش،

همین دلتنگی کوچک و غریب، تمام سهم من است از تو و تمام درد من

هرچند که سهم من از تو، تنها یک نگاست.  اما دلم به همین یک نگاه، رضاست 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »