هوا گرم است و آتش می بارد از آسمان و سوز خورشید و شلوغی و آلودگی تهران عذاب اور است. مجبوری یک خیابان یک طرفه را پیاده طی کنی و وسط راه، یک گوشه ناگهان چشمت به چشم های معصومانه پیر زنی سفیدروی گره می خورد که دستش را از چادش به سوی تو دراز کرده. از ظاهرش کاملا پیداست که خوب معتقد است به این که این دست فقط باید سوی خدا دراز شود و حالا چه می کشد که درد تن خاکی تمام اعتقاداتش را و حیایش را و شاید آبرویش را تار کرده و این گونه ملتمسانه نگاه می کند,
شاید شوهر پیرش علیل است و محتاج، شاید کنج خانه دختری دارد که مریض است و در درمانش مانده
شاید پسری دارد در بند که تمام دار و ندارش است و حالا تمام آرزویش این است که ببیندش قبل از انکه چشمش برای همیشه بسته شود،
چه می دانم چه بود پشت آن چشم های معصوم زیبا...
می رفتم و فکر می کردم. حواسم نبود اشک، نم نمک از زیر عینک دارد آبروریزی می کند.
خسته شدم از خودم، توی کیف و جیبم گشتم، همه پولای نقدم شده بود پانزده هزار و چهارصد تومن،
چهارصد تومنش رو گذاشتم سر جاشو برگشتم، با عجله، رسیدم اونجایی که دلم می خواست دوباره بشینم و به چشماش نگاه کنم، دستش رو بگیرم و ببوسمش، دلم می خواست باهاش حرف بزنم،
انگار دل ادم بعضی اوقات سکته می کنه گاهی که چیزی می خواد و نمی تونه بهش برسه،
دیر شده بود،
به این طرف و اونطرف نگاه کردم، اثری نبود، حالا حسرت بود و عذاب و تصویر چشم های ملتمس،
نشستم، بی اختیار بلند بلند گریه می کردم، انگار دلم منتظر بهونه بود تا یه جوری خودشو خالی کنه اما نمی دونم فلسفه این بهونه چی بود که هنوز که ساعت ها از اون اتفاق گذشته تصویر اون چشم ها تو ذهنمه
دارد عذابم می دهد چشم های معصوم و روشن آن پیرزن سفید رویِ روی گرفته با چادر مشکی .
دارد عذابم می دهد